|
|
پنج سال گذشت... |
 |
|
در هيابانگ برخورد
يك هواپيما پر از قلب
با يك برج پر از روح
هنوز مي شد
آخرين واژه ها را
از دهان حيرت زده
در تلي از خاك و خون شنيد:
" زندگي را دوست داريم"

در غباري كه بر سر و روي جهان نشست
هنوز مي شد
زلال اشك را ديد
كه بر گونه ها غلتيد...
و در گرگ و ميش جنگ
هنوز مي شد
جرج را ديد،
محمد را ديد
ناتالي را ديد
كه مرزها را مي روبند
تا سر در شانه يكديگر
هق هقي تلخ سر دهند.
برای مشاهده عکس هایی از حادثه ۱۱ سپتامبر به ادامه مطلب بروید.
ادامه مطلب... |
|
|
|
|
|
| |
|
|
داداش کوچولو |
 |
|
مدت زيادی از تولد برادر کوچولوش نگذشته بود،او مدام به پدر و مادرش اصرار می کرد تا با نوزاد جديد تنهايش بگذارند.پدر و مادر می ترسيدند او هم مثل بيشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به نوزاد آسيبی برساند.اين بود که جوابشان هميشه نه بود.اما در رفتار دخترک هيچ نشانی از حسادت ديده نمی شد،با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او،روز به روز بيشتر می شد،بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند تا با اين درخواست موافقت کنند. دخترک با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست اما لای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفيانه نگاه کنند و بشنوند.آنها دخترشان را ديدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت:
نی نی کوچولو، به من بگو خدا چه جوريه؟من داره يادم ميره!

|
|
|
|
|
|
| |