تبليغاتX
مهر گردون
   
مهر گردون
 
 
موضوعات

داستان

شعر

آموزشی

شخصي

روش نگارش

سایر

____________________
آرشيو مطالب

خرداد 1388

مرداد 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

آذر 1386

دی 1385

آبان 1385

شهریور 1385

تیر 1385

خرداد 1385

اردیبهشت 1385

فروردین 1385

دی 1384

آذر 1384

____________________
مطالب اخير

باشم یا نباشم؟

دخترک

زندگی اتومبیلی!

این هم از آقای ابراهیم نبوی...

دستگیری بهائیان در ایران - خبر نگران کننده

آزاد... یا نفسی تازه!

چار طبع وجود يكتا!

عشق و ازدواج!

پادشاه دانا

پنج سال گذشت...

____________________
پیوند ها

صداي سكوت

رگبار

360 من

ققنوس مقدس

حجم سبز تنهايي

عمو شلبي

آساره زله (روح خدا)

حجم سبز تنهایی

نگاه

عشق زميني

ویرونه

شعر و داستان

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

دوشنبه 14 مرداد1387

دخترک

از سرويس مدرسه پياده شد، چهار دفعه پشت سر هم زنگ زد. مادر كه متوجه شد دختر كوچولوش آمده فوري در را باز كرد. دخترك پله ها را دو تا يكي بالا رفت تا رسيد به واحدشون. كيف و مقنعه اش را انداخت پشت در. مامان با لبخند به استقبالش آمد.

 

مامان: سلام خانوم گل، خسته نباشي.

دخترك: سلام، سلام! مامان پول ميدي برم اسفناج بخرم؟؟؟

مامان: اسفناج؟ نكنه مي خواي خورشت درست كني؟ حالت خوبه؟؟؟

دخترك:  نه ماماني، اسفناج يه خوراكي جديده. امروز مهتاب و الهام گرفته بودن، يه خورده به منم دادن، خيلي خوشمزه بود. مي گن از همون اسفناج هاست كه ملوان زبل مي خوره و خيلي قوي مي شه!

مامان: حالا بيا تو يه كم خستگي در كن، عصر با هم ميريم.

دخترك: مامان، لطفاً ...

 

با هزار زحمت پول را گرفت و با عجله خداحافظي كرد و رفت...

 

مامان (با لبخندي روي لب): همه بچه ها دنبال چيپس و شكلاتن، خانوم گل ما هوس اسفناج كرده!!!

 

مامان با اين افكار وارد آشپزخانه شد... راديو روشن بود.

 

گوينده خبر راديو: "ماده مخدر جديدي كودكان سنين پيش دبستاني و دبستاني را تهديد مي كند. اين ماده كه از هند و پاكستان وارد كشور شده است ..."

 

 
 

دوشنبه 27 خرداد1387

زندگی اتومبیلی!

زندگي اتومبيلي

آن قديمها، شايد چند دهه قبل، بزرگراهي نبود. احتمالاً به اين دليل كه اتومبيلها به آن احتياجي نداشتند. آن زمانها جاده ها از كنار مناظر ديدني عبور نمي كردند، بلكه از دل آنها مي گذشتند، با كوه و جنگل، دشت و درّه زندگي مي كردند. با پستي و بلندي آن بالا و پايين مي رفتند و پيچ و خمشان هم جزئي از ذات طبيعت بود. اتومبيلها براي رسيدن به جايي كه از آن لذت ببرند، با سرعت از بزرگراهها نمي گذشتند؛ راندن در جاده هاي باريك و زيبا، بهترين تفريح اتومبيلهاي آن روزگار بود!

و اما... ما اتومبيلهاي مدرن امروزي... كه تمام فكر و ذكرمان شده سرعت، سرعت، سرعت... جاده هاي مستقيم و آسفالته زندگي را مثل رعد و طوفان زير پا مي گذاريم و بالاخره روزي از روزها، در افق يك بزرگراه، به ساير اتومبيلهاي از جاده گذشته مي پيونديم. و حتي يك خاطره كوچك هم براي تابلوها باقي نمي گذاريم!

راستي، يك فنجان روغن داغ ميل داري؟ آخر هنوز چند كلمه اي از تفكراتم مانده!

ممكن است فكر كني كه بزرگراه امروز خيلي بهتر است. اما يك سؤال: "بهتر براي تو يا براي همه؟" در بزرگراه زندگي گهگاهي هم بد نيست از سرعتمان كم كنيم، وارد جاده اي فرعي شويم، خرامان از ميان تپه ها، از كنار آبشار و از دل شوسه هاي گمنام عبور كنيم تا كمي بالاتر، روي يك تپه بزرگ، به پمپ بنزين متروك برسيم و از آنجا نگاهي بياندازيم به منظره پشت سر. اندكي تأمل كنيم.

حال به مسابقه بزرگراه باز گرديم... سرعت، سبقت، گاز، ترمز، برنده، بازنده!

اما هيچگاه فراموش نكنيم:

" مسابقه دادن خيلي با ارزشتر از برنده شدن است!"

در مسير مسابقه است كه مي توانيم باكهايمان را با رفاقت پر كنيم، رنگي از جوانمردي به تنمان بماليم و به بهترين دوستانمان اگزوز طلايي هديه بدهيم. اما گاهي روياي برنده شدن جاي تمامي اين حقايق گريسي را با نقشي از يك مدال سربي، البته با روكش طلا، ميگيرد.

پس در سرعت زياد، براي پيچيدن به راست،

 فرمان را به سمت چپ بچرخان...!

 

(برگرفته از دوبله فارسي فيلم Cars)

 
 

چهارشنبه 10 آبان1385

پادشاه دانا

روزگاري در شهر دوردستي به نام ويراني، پادشاهي حكومت مي كرد كه هم توانا بود و هم دانا. مردمان از تواناييش مي ترسيدند و به سبب داناييش دوستش مي داشتند.

در ميان اين شهر چاهي بود كه آب سرد و زلالي داشت و همه مردم شهر از آن مي نوشيدند، حتي پادشاه و درباريانش؛ زيرا كه چاه ديگري نبود.

يك شب هنگامي كه همه در خواب بودند، جادوگري وارد شهر شد و هفت قطره از مايع شگفتي در چاه ريخت و گفت: "از اين ساعت به بعد هركه از اين آب بنوشد ديوانه مي شود."

 

بامداد فردا همه ساكنان شهر به جز پادشاه و وزيرش از چاه آب نوشيدند و ديوانه شدند، چنان كه جادوگر گفته بود.

آن روز مردم در كوچه هاي باريك وبازارها كاري نداشتند جز اينكه با هم نجوا كنند "پادشاه ما ديوانه است. پادشاه ما و وزيرش عقل شان را از دست داده اند. يقين است كه ما نمي توانيم به حكومت پادشاه ديوانه تن در دهيم. بايد او را سرنگون كنيم."

آن شب پادشاه فرمود تا يك جام زرين از آب چاه پر كنند. وقتي كه جام را آوردند از آن نوشيد و به وزيرش داد تا او هم بنوشد. از آن شهر دوردست ويراني غريو شادماني برخاست، زيرا كه پادشاه و وزيرش عقل شان را بازيافته بودند.

جبران خلیل جبران

 
 

جمعه 25 فروردین1385

آدم خوش شانس!

از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به اين دنيا نميرسيد.از همون اول كم نياوردم، با ضربه دكتر چنان گريه اي كردم كه فهميد جواب هاي،، هوي است.هيچ وقت نگذاشتم هيچ چيز شكستم بدهد، پي در پي شير ميخوردم و به درد دلم توجه نميكردم!
اين شد كه وقتي رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهاي خودم بلند تر بودم و همه ازم حساب مي بردند.هيچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد كه برم پاي تخته زنگ مي خورد. هر صفحه اي از كتاب را كه باز ميگردم جواب سوالي بود كه معلمم از من مي پرسيد. اين بود كه سال سوم، چهارم دبيرستان كه بودم، معلمم كه من را نابغه مي دانست منو فرستاد المپياد رياضي!!!تو المپياد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود ويكي از ورقه هاي بي اسم بود منم گفتم اسممو يادم رفت بنويسم!
بدون كنكور وارد دانشگاه شدم هنوز يك ترم نگذشته بود كه توي راهروي دانشگاه يه دسته عينك پيدا كردم، اومدم بشكنمش كه خانمي سراسيمه خودش را به من رسوند و از اين كه دسته عينكش رو پيدا كرده بودم حسابي تشكر كرد و گفت: نيازي به صاف كردنش نيست زحمت نكشيد اين شد كه هر وقت چيزي از زمين بر مي داشتم، يهو جلوم سبز ميشد و از اين كه گمشده اش را پيدا كرده بودم حسابي تشكر ميكرد. بعدا توي دانشگاه پيچيد دختر رئيس دانشگاه، عاشق ناجي اش شده، تازه فهميدم كه اون دختر كيه و اون ناجي كيه! يك روز كه براي روز معلم براي يكي از استادام گل برده بودم يكي از بچه ها دسته گلم رو از پنجره شوت كرد بيرون، منم سرك كشيدم ببينم كجاست كه ديدم افتاده تو بغل اون دختره! خلاصه اين شد ماجري خواستگاري ما و الان هم استاد شمام! كسي سوالي نداره؟!!!

 
 

پنجشنبه 15 دی1384

جاي پا

يك شب مردي خواب عجيبي ديد. او خواب ديد دارد در كنار ساحل، همراه با خدا قدم مي زند. روي آسمان صحنه هايي از زندگي او صف كشيده بودند. در همه آن صحنه ها، دو رديف ردپا روي شنها ديده مي شد كه يكي از آنها به او تعلق داشت و ديگري متعلق به خدا بود.
هنگامي كه آخرين صحنه جلوي چشمش آمد، ديد كه بيشتر از يك جفت ردپا ديده نمي شود. او متوجه شد كه اتفاقاً در اين صحنه، سخت ترين دوره زندگيش را از سر گذرانده است.
اين موضوع او را ناراحت كرد و به خدا گفت:" خدايا! تو به من گفتي كه در تمام طول اين راه با من خواهي بود، ولي حالا متوجه شدم كه در سخت ترين دوره زندگيم، فقط يك جفت ردپا ديده مي شود. سردر نمي آورم كه چطور درست در لحظاتي كه به تو احتياج داشتم، تنهايم گذاشتي."
خداوند جواب داد:" من تو را دوست دارم و هرگز تركت نخواهم كرد. دوره امتحان و رنج، يعني همان دوره اي كه فقط رد يك جفت پا را مي بيني، زماني است كه من تو را در آغوش گرفته بودم!"

 
 

شنبه 10 دی1384

خوابى چپ در جيپ

وقتى آنها از رودخانه اى كه بنا بود در آن غرق شوند عبور نكردند، مرد گفت: اگر تو خواب نديده بودى كه ما امروز ظهر در اين رودخانه غرق مى شويم، حالا در خانه مان بوديم. زن گفت: البته نعش هامان پر از آب و باد. مرد گفت: از كى تا حالا بايد زندگى مان را طبق خواب هاى سركار تنظيم كنيم؟ زن گفت: تو مختارى كه با شنا يا هر وسيله ديگرى جز اين اتومبيل از رودخانه بگذرى اما من و بچه ها، آبراهه را دور مى زنيم، تا برسيم به پلى يا جايى كه در خوابم نديده باشمش. مرد ترجيح داد كه با آنها سوار اتومبيل بشود تا حوالى شب از پل ماشين رو عبور كنند. ماه بعد به هنگام بازگشت از سفر، زن به نحو عجيبى اصرار مى كرد كه از پل ماشين رو عبور نخواهد كرد.

همين ديشب خواب ديده بود كه تمامى خانواده توى جيپ بوده و اتومبيل روى پل مى رفته، پل ناگهان از وسط رمبيده و آنها در آب مى رفته اند، به صورت نعش هاى آماسيده كبود اما كمى خوشحال. هنگام طغيان بهارى رود بود و آب به ارتفاع اتومبيل قد نمى داد. مرد كوشيد تا زن خوابزده را وادارد كه از پل سالم بگذرند، نشد و دختر و پسر كوچكشان هم گريه كنان جانب مادر را گرفته بودند. آن قدر عر زدند و داد و قال كردند كه عقل نيمه كاره شوهر عصبى به كلى زايل شد. مرد كمى پايين تر از پل جايى كه آب تنك و كم عمق به نظر مى آمد به آب زد. اتومبيل، با سرعت اندكى در آب حركت كرد و عرض رودخانه را تا نيمه طى كرد. در جايى كه ناگهان گود شد، موتور خفه شد. ايستاد. پيش چشمان هراسان خانواده، آب بالا و بالاتر آمد. چون اتومبيل در شن هاى هر دم شسته شده كف رودخانه فروتر مى رفت. مرد گفت: حالا يادم آمد كه ديشب خواب ديده بودم كه درست اينجا...

دختر پنج ساله شان كه حالا چشم هايش گشادتر و صدايش لرزان تر شده بود پرسيد: بابا تو هم مگر از اين خواب ها مى بينى كه مامان مى بيند؟ پيش از آنكه پدر بتواند در آن هول و ولا جواب مناسبى بدهد جيپ به چپ غلتيد و آ نها فقط توانستند دست يكديگر را بچسبند، اما آب از آنها پرزورتر بود.

 
 

پنجشنبه 17 آذر1384

صبح روز بعد!

به پرواز ساعت ۱۹ نرسید. آن شب پدر شد و به بخت خود لعنت فرستاد که شب تولد فرزندش حضور نداشت. صبح روز بعد در خبر ها شنید که پرواز شماره ۷۵۳ سقوط کرده است. به بلیطش نگاه کرد: پرواز شماره ۷۵۳ بود.
نویسنده: هاله مشتاقی نیا

 
 

Weblog Themes By Pars Theme