تبليغاتX
مهر گردون
   
مهر گردون
 
 
موضوعات

داستان

شعر

آموزشی

شخصي

روش نگارش

سایر

____________________
آرشيو مطالب

خرداد 1388

مرداد 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

آذر 1386

دی 1385

آبان 1385

شهریور 1385

تیر 1385

خرداد 1385

اردیبهشت 1385

فروردین 1385

دی 1384

آذر 1384

____________________
مطالب اخير

باشم یا نباشم؟

دخترک

زندگی اتومبیلی!

این هم از آقای ابراهیم نبوی...

دستگیری بهائیان در ایران - خبر نگران کننده

آزاد... یا نفسی تازه!

چار طبع وجود يكتا!

عشق و ازدواج!

پادشاه دانا

پنج سال گذشت...

____________________
پیوند ها

صداي سكوت

رگبار

360 من

ققنوس مقدس

حجم سبز تنهايي

عمو شلبي

آساره زله (روح خدا)

حجم سبز تنهایی

نگاه

عشق زميني

ویرونه

شعر و داستان

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

چهارشنبه 10 آبان1385

پادشاه دانا

روزگاري در شهر دوردستي به نام ويراني، پادشاهي حكومت مي كرد كه هم توانا بود و هم دانا. مردمان از تواناييش مي ترسيدند و به سبب داناييش دوستش مي داشتند.

در ميان اين شهر چاهي بود كه آب سرد و زلالي داشت و همه مردم شهر از آن مي نوشيدند، حتي پادشاه و درباريانش؛ زيرا كه چاه ديگري نبود.

يك شب هنگامي كه همه در خواب بودند، جادوگري وارد شهر شد و هفت قطره از مايع شگفتي در چاه ريخت و گفت: "از اين ساعت به بعد هركه از اين آب بنوشد ديوانه مي شود."

 

بامداد فردا همه ساكنان شهر به جز پادشاه و وزيرش از چاه آب نوشيدند و ديوانه شدند، چنان كه جادوگر گفته بود.

آن روز مردم در كوچه هاي باريك وبازارها كاري نداشتند جز اينكه با هم نجوا كنند "پادشاه ما ديوانه است. پادشاه ما و وزيرش عقل شان را از دست داده اند. يقين است كه ما نمي توانيم به حكومت پادشاه ديوانه تن در دهيم. بايد او را سرنگون كنيم."

آن شب پادشاه فرمود تا يك جام زرين از آب چاه پر كنند. وقتي كه جام را آوردند از آن نوشيد و به وزيرش داد تا او هم بنوشد. از آن شهر دوردست ويراني غريو شادماني برخاست، زيرا كه پادشاه و وزيرش عقل شان را بازيافته بودند.

جبران خلیل جبران

 
 

Weblog Themes By Pars Theme