آن قديمها، شايد چند دهه قبل، بزرگراهي نبود. احتمالاً به اين دليل كه اتومبيلها به آن احتياجي نداشتند. آن زمانها جاده ها از كنار مناظر ديدني عبور نمي كردند، بلكه از دل آنها مي گذشتند، با كوه و جنگل، دشت و درّه زندگي مي كردند. با پستي و بلندي آن بالا و پايين مي رفتند و پيچ و خمشان هم جزئي از ذات طبيعت بود. اتومبيلها براي رسيدن به جايي كه از آن لذت ببرند، با سرعت از بزرگراهها نمي گذشتند؛ راندن در جاده هاي باريك و زيبا، بهترين تفريح اتومبيلهاي آن روزگار بود!
و اما... ما اتومبيلهاي مدرن امروزي... كه تمام فكر و ذكرمان شده سرعت، سرعت، سرعت... جاده هاي مستقيم و آسفالته زندگي را مثل رعد و طوفان زير پا مي گذاريم و بالاخره روزي از روزها، در افق يك بزرگراه، به ساير اتومبيلهاي از جاده گذشته مي پيونديم. و حتي يك خاطره كوچك هم براي تابلوها باقي نمي گذاريم!
راستي، يك فنجان روغن داغ ميل داري؟ آخر هنوز چند كلمه اي از تفكراتم مانده!
ممكن است فكر كني كه بزرگراه امروز خيلي بهتر است. اما يك سؤال: "بهتر براي تو يا براي همه؟" در بزرگراه زندگي گهگاهي هم بد نيست از سرعتمان كم كنيم، وارد جاده اي فرعي شويم، خرامان از ميان تپه ها، از كنار آبشار و از دل شوسه هاي گمنام عبور كنيم تا كمي بالاتر، روي يك تپه بزرگ، به پمپ بنزين متروك برسيم و از آنجا نگاهي بياندازيم به منظره پشت سر. اندكي تأمل كنيم.
حال به مسابقه بزرگراه باز گرديم... سرعت، سبقت، گاز، ترمز، برنده، بازنده!
اما هيچگاه فراموش نكنيم:
" مسابقه دادن خيلي با ارزشتر از برنده شدن است!"
در مسير مسابقه است كه مي توانيم باكهايمان را با رفاقت پر كنيم، رنگي از جوانمردي به تنمان بماليم و به بهترين دوستانمان اگزوز طلايي هديه بدهيم. اما گاهي روياي برنده شدن جاي تمامي اين حقايق گريسي را با نقشي از يك مدال سربي، البته با روكش طلا، ميگيرد.
پس در سرعت زياد، براي پيچيدن به راست،
فرمان را به سمت چپ بچرخان...!
(برگرفته از دوبله فارسي فيلم Cars)