|
|
جاي پا |
 |
يك شب مردي خواب عجيبي ديد. او خواب ديد دارد در كنار ساحل، همراه با خدا قدم مي زند. روي آسمان صحنه هايي از زندگي او صف كشيده بودند. در همه آن صحنه ها، دو رديف ردپا روي شنها ديده مي شد كه يكي از آنها به او تعلق داشت و ديگري متعلق به خدا بود. هنگامي كه آخرين صحنه جلوي چشمش آمد، ديد كه بيشتر از يك جفت ردپا ديده نمي شود. او متوجه شد كه اتفاقاً در اين صحنه، سخت ترين دوره زندگيش را از سر گذرانده است. اين موضوع او را ناراحت كرد و به خدا گفت:" خدايا! تو به من گفتي كه در تمام طول اين راه با من خواهي بود، ولي حالا متوجه شدم كه در سخت ترين دوره زندگيم، فقط يك جفت ردپا ديده مي شود. سردر نمي آورم كه چطور درست در لحظاتي كه به تو احتياج داشتم، تنهايم گذاشتي." خداوند جواب داد:" من تو را دوست دارم و هرگز تركت نخواهم كرد. دوره امتحان و رنج، يعني همان دوره اي كه فقط رد يك جفت پا را مي بيني، زماني است كه من تو را در آغوش گرفته بودم!"
|
|
|
|
|
|
| |